سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خداوند، هرگاه بنده ای را دوست بدارد، او را از گناهانْ حفظ می کند و پاداشش را برابر چشمانش می نهد . [امام صادق علیه السلام]
بستنی کبریتی
 
رمان :من بهترینم پارت1

( این رمان توی کره اتفاق میفته)

از توی اتاقم محکم داد زدم:هارا؟ خواهری؟

هارا هم مثل من بلندداد زد(البته صداش خوب نمیومد):بععله ابجی؟

_کجایی؟

هارا:تو مسطراحم 

بلند خندیدم و گفتم:پس ادامه بده گل افتابه(همون آفتابگردون :-)   ) 

هارا:حالااا تو بگووووو

_دختر به کارت برس عه؟!!!

هارا:زیاد وضعم وخیم نیست بگوووو

_ای بابا باز تو فضولیت گل کرد؟هیچی بابا هیچی میخاستم بگم این لباس مجلسی قرمزم کو؟

هارا:اها،اما نمیدونم

تاب تو دستمو پرت کردم رو تختمو گفتم:پس بیخودی حرف نزن پووووف

صدای در دستشویی اومد که فک کنم هارا خانوم تخلیه شدن اومدن بیرون(دستشویی روبه روی اتاقش بوده فک نکنین خیلی تیزه؟)

هارا در اتاقمو به طرز فجیهی باز کرد یا خدااااا هارا حمله کرد

هارا بادو اومد پیشم و گفت:یادم اومد یادم اومد

با تعجب پرسیدم:چی رو؟

هارا دستاشو زد به کمرش و گفت:هانی خانوم؟! لباس مجلسی قرمزتونو دیگه؟؟؟!

با خوشحالی دستامو کوبیدم بهم و گفتم:واقعا؟خب بگو ببینم کجاس ملوووس من؟؟؟

هارا:اهم اهم(همون سرفه)خانوم باید بگن لباسه رو میخوان چیکار؟

با موهام ور رفتم و گفتم:این فضولی ها به خواهر کوچیکترم نیومده

هارا:نگو پس منم نمیگم

با حالت قهر گفتم:خب نگو برام اهمیتی نداره خودم بعدا پیداش میکنم...

هارا با بیخیالی دستاشو زد به رون پاشو گفت:باشه فعلا من دارم میرم اتاقم

_خب برو 

درو باز کرد که بره؟سرییییع مثل چی خودم و بهش رسوندم و دستشو گرفتم و گفتم:باوشه میگم اما به کسی نگو خب؟

هارا:بستگی داره

_نشد دیگه

هارا:حالا تو بگو

_باشه

شروع کردم تعریف کردن اینکه قراره برم پارتی که دوستم هیون سو تشکیل داده و من و دعوت کرده من باید برم چون بهش قول دادم تمام دوستای دانشگاهم هستن و و و.....

هارا چشاشو گرد کردو گفت:هانیییی؟پارتیییی؟الان به مامان میگم وایسا،..بادو رفت تا به مامان بگه پوووف

دستمو محکم زدم به پیشونیمو گفتم:باز به این دختر من اعتماد کردم ولش مامان میاد یه داد میزنه چرا بدون اجازه ی من؟منم به دوستم زنگ میزنم اونم با مادرم صحبت میکنه همه چی حل میشه اما لباس قرمزه وااای اون خوشگله رو واسه پارتی امشب خریده بودم اممم،اشکال نداره بخاطر شلختگی خودمه یکی دیگه میپوشم چن تا لباس نپوشیده دارم،یهو گوشیم زنگ خورد

گوشیمو برداشتم و به صفحش نگاه کردم هیون سو بود اوه اوه صدای هارا تا اینجا میاد فکر کنم قراره کل دنیارو خبر کنه اه اه،گوشیمو جواب دادم:بله؟

هیون سو:هانی جونم پارتی کنسل شده

کلی تعجب کردم ینی چرااا؟همینو هم به زبون اوردم:ینی چرااا؟

هیون سو:ابجی چن ساعت دیگه فامیلامون میان اینجا

_اوا مگه نمیدونستی؟

در باز شدو خواهرم هارا و مادرم با کله پریدن تو منم چون میدونستم اینان نترسیدم،مادرم اومد حرف بزنه که دستمو به علامت سکوت اوردم بالا اونا هم بروبر به من نگاه میکردن 

هیون سو:نه مادرم یهویی اومد اتاقم گفت دوساعت دیگه اماده شو مهمون داریم کفتم کیه؟گفت فامیلامون حالا نمیدونم پدری یا مادری

_مگه با مادرت هماهنگ نکرده بودی؟

هیون سو:نه اخه نمیدونستم کسی میاد

_چه ربطی داره از این به بعد هماهنگ کن باشه؟

هیون سو:باشه نظرت درباره پس فردا چیه؟

_خوبه بدک نیس اما اگه میخای عالی باشه با مادرت هماهنگ کن گلم

هیون سو:باشه بای

_بای

گوشیو قطع کردم و گذاشتم تو جیب شلوارم

مامان:تو با من هماهنگ نمیکنی؟اونوقت داری به دوستت اموزش میدی؟

_مادرجون ببخشید فعلا حوصله ندارم،درضمن پارتی کنسل شد حالا بهت بگم شاید پس فردا رفتیم

مامانم اروم شدوگفت:باشه عزیزم

هارا:راستی ابجی لباس قرمزتو من برداشتم خوشم اومده بوود

_ای ذلیل مرده درد چن ساعت دنبال این بودم

هارا:هه هه هه هه حالا پیداش کردی

_پسش بده

هارا:باشه مارو نخور خواستم کمی اذیتت کنم بی جنبه

بعد با چندش رفت منم در اتاقمو بستم شیرژه زدم تو تختم،تختم نشکسته خوبه والا....

...........................................

دوستان خوبه؟قشنگه؟اگه قشنگه بگید ادامه بدم براتون  ادامه بدم یا نه؟


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط مصی و رکی 94/4/31:: 4:12 عصر     |     () نظر