سفارش تبلیغ
صبا
خلق، نانخور خدایند . لذا محبوب ترینِ خلق نزد خدا، کسی است که به نانخوران خدا سودی رساند وخانواده ای را شادمان کند . [.رسول خدا صلی الله علیه و آله]
بستنی کبریتی
 
من بهترینم پارت2

اروم دستمو تکون دادم و پتو کناریمو برداشتم گذاشتم رو سرم و از بی حوصلگی خواب داشتم تا 10 بشماری چشمام بسته شد اما خوابم نبرد :-)، در باز شد به خوتم زحمت ندادم تا ببینم کیه

که یهو یکی پرید رو سرم منم عین این جن زده ها پریدم جیغ کشیدم،صدای خنده هارا رفت بالا:ابجی من یعنی تو انقد ترسو هستی؟نچ نچ نچ

_اههه سکته کردم تو بودی مارمولک

هارا اخم بامزه ای کردو گفت:با خواهر کوچیکترت درست صحبت کن

اروم سرجام نشستم و گفتم:عه جدیدا برعکس شده؟

هارا:اگه من مارمولک پس خواهر مارمولک چیه؟

_باش بابا منم مارمولک،حالا چیکارم داشتی؟خیلی خستم زودتر هری میخام بخوابم

هارا:بی ادب

سرمو گذاشتم رو بالشت و هارا سرم پتو رو تا هِخم بالا کشید گفت:اومده بودم لباس قرمزه تو بهت پس بدم

بلند شدم و با خوشحالی گفتم:کوش؟

هارا:گذاشتم تو کمدت بعدا ببین هانی

_باشه   دوباره دراز کشیدم آخیشششش خیالم تخت حالا میخابیم عین خرس حالاااا

یهو هارا پرید روم،جیغ زدم گفتم:هارااا بروو بزار بخااااابم اه دخترک مزاحم

هارا صداشو عین بچه ها کردو گفت:پیشت بخوابم؟

_نخیر هری

هارا:چرااااا؟

خندیدم و گفتم:تو شبا آبیاری میکنی :-)

یهو هارا موهامو گرفت و کشید منم جیغ زدم شبیه خودش موهاشو کشیدم،همینجور همدیگه رو میزدیم که مامان دروباز کرد و پرید تو،ماهم از ترس مامان همدیگه رو محکم بغل کردیم باجیغ(همون ذوق)بلند گفتیم:آبجییییی جون قربونت

هارا:العی من قربون اجی مهربونم برم

_خدانکنه

مامان با تعجب پرسید:دعوا نمیکردید؟

من و هارا خودمونو زدیم به اتوبوس چپ لاستیک با تعجب به هم ی نگاهی انداختیم بعد رو به مامان گفتیم:نهههههه کی گفته؟

مامان چشم غره رفت گفت:انقد لوس بازی در نیارید بی ادبا شخصیتتون کجا رفته؟

هارا:مامان شخصیت من نامحسوسه

مامان ایندفعه بیشتر به هارا چشم غره رفت دلم برای خواهرم سوخت گناهییی(الهیییی)

مامان:هارا بیا بریم

هارا:کوجاااا؟

مامان:همونجااااا

زدم زیر خنده

هارا با ناراحتی گفت:مامان من همونجاااا نمیام،نیام نیام دیگه

رویتختم بپر بپر میکرد خوبه الان تختم سقوط میکنه

مامان:من میخام برم خرید،چیزی نمیخاین؟

من سریع با خوشحالی گفتم:چرا؟مامی یه تاپ صورتی،بایه شلوارک کرمی یه گردنبند نقره ای خوشگلااا،با یه کلاه کپ دار آبی کفش آبی ممنون میشم

مامان با تعجب روشو کرد طرف هارا هارا هم با ذوق گفت:نوبت منههه؟خب باشه یه شلوار لی سیاه،یه بلوز یقه گشاد سفید که روش انگلیسی نوشته شده باشه،بایه صندل سیاه انگشتر نقره ای تل سیاه ممنون میشم

مامان:پاشیدپاشید من و بیکار گیر اوردید؟من این چیزای که گفتید از کوجا گیر بیارم؟؟؟ من منظور از سوالم این بود خوراکی چی میخاید؟

من و هارا:پفک،آب میوه،کیک شکلاتی

مامان:نچ نچ نچ من برم

_باشه بابای

هارا:یادت نره، گودبای

مامان:خداحافظ

مامان که از خونه رفت بیرون خواهرم با ذوق پرید پایین گفت:بیا اهنگ بزار برقصیم دلم لک زده برا رقص

چشمامو گرد کردمو گفتم:برو بابا خواب دارممم من میخابم هر کار خاستی بکن

هارا:باشع،منکه میدونم مامان بره بیرون باید حداقل به یکی از فامیل هامون سر بزنه پس دیر میاد تو که خوابت تموم شد بیا برقصیم

_خاک تو سرت بابا اینجا هویجه؟

هارا:بابا مهربونه هیچی نمیگه

_اگه بیدار شدم:چشم خواهر جون

هارا هم بدو بدو رفت بیرون منم تخت خوابیدم...

 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط مصی و رکی 94/5/1:: 5:51 عصر     |     () نظر
 
من بهترینم پارت11

خب بالاخره سوزنو زدو خیالم راحت شد اما جاش هنوز درد میکنههه:-( 

خب امروز دیگه مرخصم فردا هم تولدهیون سو هس جووووون چ به موقع،سوار تاکسی شدیم رفتییییم، تا خوده خونه منو هارا جروبحث کردیم اخه هارا دلش میخاست بیاد تولد دوستم:-) که من عمرن بزارم

از تاکسی پیاده شدیم کرایه رو پدرم حساب کرد:-) در خونه رو باز کردم اروم رفتم تو خونه یخورده سرد بود مستقیم رفتم تو اتاقم به حرف کسی هم گوش نکردم|-O گرفتم خوابیدم که خدا کنه فردا حالم خوب باشه تا یکم خوابیدم هارای مزاحم اومد حالا مگه میتونم بیرونش کنم؟منم که خابالوووو،از جام تکون نخوردم فقط یکم چشامو وا کردم اما خوب تماشا کردم8-) 

هارا هم شروع کرد:ببین عزیزم اگه من همرات بیام تنها نیستی

_(سکوووت)...

هارا:عه خب اگه بیام هیچ خرابکاری انجام نمیدم

_.......

هارا:دخترخانوووم پیشت میشینم

_.....

هارا:فقط دلم میخاد همرات بیام خوووو

_....

هارا:خواهرییییی؟:-o 

_.....

هارا:به درک

دلم براش سوخت اما حوصله نداشتم جون این بالشت زیر سرم،خو اونم دیگه بدون هیچ حرفی رفت اما موقع بیتن در گفت:بی وجداااان

_........:| 

**********

اوخییییییییییش صبح شــــــــــــد حالا نوبته منه یکم هارا رو اذیت کنم;-) با همون لباسای دیشب داشتم میرفتم اتاق هارا که برگشتم یه تونیک گشاااااااد با یه شلوارک پوشیدم با همون موهای عجق وجق رفتم سراغش درو یواش باز کردم عه هارا که نیستشششش(ضدحاااااال)

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ 

همچین پریدم هوا که نگوووو با عصبانیت یه دور چرخیدم به پشت

هارا:یوهاهاهاهاها خواهر ترسیدیییی؟:-P بعدش زبون دراورد:-o 

_مـــرض نخیرم ترس کجا بود؟فقط یخورده شوکه شدم

هارا:اها همون ترسیدی

_مث اینکه حالیت نیس؟

هارا:نخیرمممم 

_اصن برو حوصلتو ندارممم

هارا:ایش تو کی حوصله داشتی؟هر وقت کم میاری بی حوصله میشی

_جیــــــــــــغ

هارا:چتهههه؟چرا جیغ میکشییی؟

مامان با دو اومد بالا گفت:اه دیوونه های جیغ جیغو باباتون خوابه انقدم سر صبح سروصدا راه نندازین

منو هارا با تعجب:بابا بیدار نشدهههه؟:-o 

مامان خندید گفت:نه بابااا بدجور خواب بهش چسبیده،بدویید بیاید صبحانه

منو هارا با خنده و مسخرگی و جنگولک بازی رفتیم تا صبحونه بخوریم

****خوبهههه

راسی من برگشتممممممممم


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط مصی و رکی 94/10/18:: 4:51 عصر     |     () نظر
 
من بهترینم پارت10

یهو داد زدم: ماماااااان حووووله

مادرم زد تو سرش پرید رفت سمت بخاری حوله رو برداشت فقط بوی سوختگی اومده بود اما نسوخته بود اخییییش مامانم یه اهی کشید و اومد حوله رو گذاشت رو کمرم اخیییش چه حس خوبی داره

هارا: ابجی حالت خوبه؟

_نه

بابا: اینجوری نمیشه باید ببریمش دکتر

واااااای منم که ترسوووو یا خوده خدا،خدایا خودت به دادم برس

مامان:اره اره پاشو بریم دخترم اینجوری دل من شور میزنه

هارا ریز ریز به من میخندید

دلمو زدم به دریا و اماده شدیم که بریم دکتر 

***

دکتر: استخون کمرتون شکسته 

قبل از اینکه دکتر چیزی بگه مادرم زد تو کمرش وااااای خداایااا

بابا: اروم باش خانوم

هارا که داشت شاخ در میاورد منم که باورم نمیشد اما از درد داشتم میمردم

*** 

الان کمرمو عمل کردن منم رو تخت بیمارستان ولو شدم اووووف پشتم داره از درد میمیره بالشتو جوری گذاشتن که کمرم به تخت برخورد نکنه و درد نیاد اما خب یجورایی سخته چیکار کنیم باید تحمل کنیم هارا کنارم خوابیده بود نیگااا تو رو خدااا این هم همراه مریض نچ نچ نچ به جای اینکه مریض بخوابه همراه مریض میخابه مثلا اومده از من مواظبت کنه خاک تو سره خاهرم اخ امشب نمیتونم برم مهمونی هیون سو نمیتونم برم اههه اینهمه دقدقه اخرش نمیتونم برم اییییش اخه الان وقت شکستگی کمر بود؟دکتر گفت حداقل باید دو هفته تو بیمارستان به سر ببری

عاغا دکتر چشمممم اه اه

یهو یه پرستار اومد تو اتاق و گفت: عه خانوم هانی بیدارید؟

هارا از خواب بیدار شد و به نگاه کرد الهییی چشاش و پف داره ?? 

_بله بیدارم اصلا خوابم نبرد اخه خیلی درد دارم

پرستار لبخند ملیحی زد و گفت: خوب میشی حالا بیا یه آمپول کوچولو بزنمت که بخورده دردت بخوابه بعدش برای عفونت هم خوبه

از ترس نزدیک بود شاشمو بزنم

پرستار یه زنه تقریبا 34 ساله اینا بود

_ میشه الان نزنید؟آمادگیشو ندارم

هارا:عه ابجی نمیشه که

_ تو ی فسقلی حرف نزن 

هارا: باشه

پرستار: نمیشه دختر گلم، بعد خندید دوباره گفت: نکنه از سوزن میترسی؟

_ اره خاهش میکنم فعلا نزنید

پرستار نه دخترم باید بزنم دکتر گفته

***

ببخشید اگه کم نوشتم بعد اینکه دیر نوشتم ببخشیییید اخه وقت نداشتم بعدش اگه بدجور شده داستانش اخه عجله ای نوشتم که بیشتر از این حوصلتون رو سر نبرم بفرمااایید این پارت ده 

نظر ها فراموش نشههه خاهش میکنم نظر خشک و خالی هم که میدید بدید


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط مصی و رکی 94/6/26:: 2:52 عصر     |     () نظر
 
تولد تولد تولدت مبارککک عشخمممم

تولد تولد تولدت مبارک ایشالله صد ساله شی نه صدو بیست ساله شی( حالا بیشتر از اینااا) موفق باشیییی 

اگه گفتین تولد کیه؟تولدعشقم حدس بزنین

البته فک نکنم امروز باشه؟خودش بیاد بگه که چه روزی و چه ماهی بوده من الان فهمیدم که تولدشه مبارکش باشه ای کاش نسبتی داشتیم تا برات یه چیز خیلی ناز میخریدم ای کاش فقط میخام بگم

تولدت مبارک گلمممممم عسیسمممم اگه گفتید تولد کیه

بگید بگید الهییی مبارک باشه

همیشه موفق باشی

همیشه خوشحال و سرزنده باشی

همیشه گل روی باشی

همیشه درس خون باشی خخخ( کم اوردم چی بگم??)

خیلی دوست داریممممم،خیلی خیلی خیلی مبارکه مبارکه

فقط میخاستم بگم ستارهههه جونمممم تولدت مباااارک

خدافس بوس بوس ماچ ماچ آه آه خخخ

بابای


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط مصی و رکی 94/6/25:: 6:57 عصر     |     () نظر
 
من برگشتمممم

سلااااممم دوستااان بعد از قرن هاااا من برگشتممم خوش اومدم بیاید خوش امد گویی بدویید،ببخشید اگه این چن روز نبودم و جوابتون و نمیدادم اخه سرم خیلی شلوغ بود چهارتا عروسی پشت سرهم بعدشم شارژم تموم شده بود بعدچن روز یادتون کرده لودم با ارض پوزشششش اما حالا ولش خیلی سرم شلوغ شد الانم درکیر یه ماجرا هستیم من و رکی جون??

خب خوبید؟خوشید؟شطورید؟شطولید؟و و و ببخشید اگه رمان و ادامه ندادم اخه یخورده خسته هم شده بودمشاید فردا ادامه بدم فعلاااا

بوس مال دخترایی ستارههه جونم hello و اون دخترای ناناس hello  و الان bye ????


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط مصی و رکی 94/6/25:: 6:43 عصر     |     () نظر
   1   2      >